فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
223
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شد . تَرَدَّمَ - تَرَدُّماً [ ردم ] ثوبَهُ : پيراهن خود را وصله زد ، - الثَّوبُ : پيراهن كهنه و پوسيده شد ، - تِ الخصومةُ : دشمنى به درازا كشيد ، - تِ النّاقة على ولدها : ماده شتر نسبت به بچهى خود مهربانى كرد ، - هُ : او را تعقيب و دنبال كرد و از چگونگى وى آگاه شد ، - القومُ الأرضَ : آن قوم چراگاه آن زمين را دوباره چرانيدند . تَرَزَّنَ - تَرَزُّناً [ رزن ] في الأمر أو في مجلسهِ : در آن كار يا در نشستن خود با وقار و متين شد . تَرَّسَ - تَتْريساً هُ : بر او سپر آويخت يا به او سپر داد ، او را وادار به گرفتن سپر كرد . التُّرْس - ج أَتْراس و تُرُوس و تِرَسَة : سپر كه معمولًا از فولاد ساخته مىشود ، - « تُرسُ الشّمسِ » : قرص خورشيد ، - ج تُرُوس : چرخ دندانهدار . التَّرَسَانة - انبار اسلحه ، قورخانه ، كارخانهى كشتىسازى - اين واژه تركى است - تَرَسَّخَ - تَرَسُّخاً [ رسخ ] في التُّقى : در زهد و پرهيزكارى استوار شد . التَّرَسْخانة - مترادف ( التَّرَسَانة ) است - اين واژه تركى است - تَرَسَّلَ - تَرسُّلًا [ رسل ] : مهلت گرفت و آسانى يافت ، ادعاى پيغامبرى كرد ، نامه يا رساله نوشت ، - فى الرُّكُوب : دو پاى خود را بر روى ستور دراز كرد و آن را با جامههاى خود پوشانيد ، - فى القُعُود : چهار زانو نشست و با جامهاش روى پاهاى خود را پوشانيد . تَرَسَّمَ - تَرَسُّماً [ رسم ] الدارَ : به نقش و نگار و آثار آن خانه نگريست ، - الشيءَ : آن چيز را به ياد آورد ، - البانى او الحافرُ : بنّا يا چاه كن نگريست تا به بيند كه كجا بسازد يا كجا را بكند . تَرَشى - تَرَشِّياً [ رشو ] الرجُلَ : با آن مرد به نرمى رفتار كرد . تَرَشَّحَ - تَرَشُّحاً [ رشح ] الماءُ : آب از لابلاى سنگ تراوش كرد ، - الرَّجُلُ الأَمرَ : آن مرد شايستگى آن كار را داشت ، - لِلإنتِخَابَاتِ او لِغَيرِهَا : براى انتخابات يا جز آن خود را نامزد كرد . تَرَشْرَشَ - تَرَشْرُشاً [ رشرش ] الماءُ : آب روان شد . تَرَشَّشَ - تَرَشُّشاً [ رش ] الماءُ : آب روان شد ، - عليهِ الماءُ : آب بر او پاشيده و پراكنده شد . تَرَشَّفَ - تَرَشُّفاً [ رشف ] الماءَ : آب را بسيار مكيد . تَرَصَّدَ - تَرَصُّداً [ رصد ] هُ : مترقّب و منتظر او شد ، بر سر راه او نشست . تَرَصَّصَ - تَرَصُّصاً [ رصّ ] : آن چيز به چيزى ديگر چسبيد . تَرَصَّعَ - تَرَصُّعاً [ رصع ] : مُرصّع و جواهرنشان شد ، با نشاط شد . تَرَصَّفَ - تَرَصُّفاً [ رصف ] تِ الحجارةُ : سنگها با نظم و ترتيب بهم پيوستند ، - القومُ فى الصَّفَ : آن قوم در صف كشيدن و بغل هم ايستادن منظم شدند ، - ت اسْنانُهُ : دندانهاى او مرتّب شد . تَرَضَّى - تَرَضياً [ رضو ] الرجُلَ : از آن مرد رضايت خواست . تَرَضَّبَ - تَرَضُّباً [ رضب ] الريقَ : آب دهان را مكيد . تَرَضَّحَ - تَرَضُّحاً [ رضح ] الحصى : ريگ شكسته شد ، - الخُبْزَ : نان را پاره كرد . تَرَضَّخَ - تَرَضُّحاً [ رضخ ] الحصى : ريگ شكسته شد ، - الخُبْزَ : نان را خرد كرد و خورد ، - الخبرَ : خبر را شنيد ولى باور نكرد . تَرَضْرَضَ - تَرَضْرُضاً [ رضرض ] : آن چيز تكان خورد و آرامش نيافت ، - الحجرُ : سنگريزه شكست . تَرَطَّبَ - تَرَطُّباً [ رطب ] : خيس شد ؛ - « ترطَّبَ لِسَانى بِذِكْرِكَ » : به ياد تو دهانم آب افتاد . تَرَعَ - - تَرْعاً هُ عن الأمر : او را از آن كار باز گردانيد . تَرعَ - - تَرَعاً الكوزُ أو الحوْضُ : كوزه يا حوض پر از آب شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد براى به پا كردن شرّ شتاب كرد . التَّرَع - مص ، - « كوزٌ تَرَعٌ » : كوزهى پُر . تَرَعْبَلَ - تَرَعْبُلًا [ رعبل ] اللحمُ : آن گوشت روى آتش پاره شد تا پخته شود ، - الثّوبُ : جامه پاره شد . التُّرْعة - ج تُرَع : باغچه ، مسيل آب به باغچه ، كانال ، قنات ، درب ؛ - « فَتَحَ تُرعَةَ الدّار » : درب خانه را باز كرد . تَرَعَّدَ - تَرَعُّداً [ رعد ] : جنبيد و لرزيد . تَرَعْرَعَ - تَرَعْرُعاً [ رعرع ] الماءُ أو السرابُ : آب يا سراب تكان خورد ، - تِ السنُّ : دندان تكان خورد و لق شد ، - الصبيُّ : آن كودك پرورش يافت و جوان شد . التَّرْغَلَّة - ( ح ) : كبوتر بيابانى ، پرندهى دشتى . تَرَغَّمَ - تَرَغُّماً [ رغم ] عليهِ : خشم كرد ؛ - « تَرَغَّمْتُ الرجُلَ » : كارى كردم كه آن مرد آزرده شد . تَرِفَ - - تَرَفاً : در ناز و نعمت قرار گرفت . تَرَّفَ - تَتْريفاً هُ المالُ : مال و ثروت او را بىخيال كرد ، فاسد كرد . التَّرِف - آنكه در فراخ و رفاه زندگى است . التَّرْفَاس - ( ن ) : گونهاى قارچ است كه در بيابانهاى آسيا و افريقا مىرويد اين قارچ در زيرزمين و بر ريشههاى لادنيها رشد مىكند و از آن غذاى خوشمزهاى بدست مىآيد . تَرَفَّتَ - تَرَفُّتاً [ رفت ] : آن چيز شكست و خرد شد ، - الحبلُ : ريسمان بريد ، - العَظْمُ : استخوان پوسيده شد . التُّرْفَة - نعمت و روزى فراخ ، برآمدگى ميانهى لب بالا . تَرَفَّضَ - تَرَفُّضاً [ رفض ] : آن چيز پراكنده و شكسته شد ، - الدمعُ : اشك ريخته و پراكنده شد ، - فلانٌ فى المذهب : فلانى در مذهب تعصب بسيار ورزيد . تَرَفَّعَ - تَرَفُّعاً [ رفع ] : بالا رفت ، - الشيءَ او الرَّجُلَ : آن چيز يا آن مرد را بالا برد .